Your Silent Friend دوست بی زبان شما

Your Silent Friend دوست بی زبان شما Your silent friend is always trying to offer you the bests!

ماجرای عجیب «مرد دو چهره»، مردی که پشت سرش هم صورت داشت!داستان عجیب ادوارد مورداک | Edward Mordakeتاریخ را که مرور می کن...
18/06/2019

ماجرای عجیب «مرد دو چهره»، مردی که پشت سرش هم صورت داشت!

داستان عجیب ادوارد مورداک | Edward Mordake

تاریخ را که مرور می کنیم با اتفاقات باورنکردنی و عجیبی روبرو می شویم. یکی از این داستان ها که در سال های اخیر دوباره بر سر زبان ها افتاده ماجرای مرد دو چهره است. گفته می شود که در قرن نوزدهم مردی به نام ادوارد مورداک (یا ادوارد موردیک) با شرایط جسمانی بسیار استثنائی به دنیا آمد. این مرد پشت سرش یک صورت کامل داشت و همین موضوع باعث شهرت او به مرد دو چهره شد! طبق روایات ادوارد مورداک مدعی بود که چهره پشت سرش یک شخصیت مستقل دارد و در هنگام شب با او حرف می زند و او را وادار به انجام کارهای نادرست می کند. اما آیا این داستان واقعیت دارد یا صرفا زاییده تخیلات و باورهای عامه است؟ آیا ادوارد مورداک واقعا وجود داشته و آیا چهره دومش انسانی مستقل بوده است یا نه؟ در ادامه با "دوست بی زبان شما" همراه باشید تا با هم داستان زندگی مرد دو چهره را مرور کنیم.

داستان از کجا شروع شد؟

در سال ۱۸۹۵ روزنامه بوستون پست مقاله ای تحت عنوان «عجایب علم مدرن» منتشر کرد. نویسنده این مقاله مدعی بود که گزارش ها را از اسناد جامعه علمی سلطنتی گردآوری کرده و کاملا واقعی هستند. یکی از این موارد شخصی به نام ادوارد مورداک بود که یک صورت پشت سرش داشت و به مرد دو چهره شهرت پیدا کرده بود. طبق گزارش بوستون پست، ادوارد مورداک یک نجیب زاده اشرافی انگلیسی بود که هرچیزی که در زندگی می خواست در اختیار داشت. با این حال این فرد اشراف زاده یک مشکل مادرزادی داشت و آن هم وجود یک صورت پشت سرش بود. با انتشار این مقاله در روزنامه بوستون پست تمام توجهات به زندگی مرد دو چهره جلب شد و همه می خواستند با واقعیت ماجرا آشنا شوند. اگرچه بعضی هنوز معتقدند که این داستان صرفا زاییده تخیلات نویسنده مقاله بوده است. اما داستان به سرعت در بین مردم پذیرفته شد، به طوری که این مورد پزشکی در دایره المعارف پزشکی ۱۸۹۶ هم درج شد!

ادوراد مورداک که بود؟

ادوارد مورداک در سال ۱۸۸۷ در خانواده ای سلطنتی و نجیب زاده به دنیا آمد. این مرد در هنر و موسیقی توانایی و تبحر زیادی داشت و خوش چهره و خوش پوش بود. تا این جا ظاهرا این مرد مشکلی ندارد، اما این مرد از بدو تولد رازی وحشتناک را مخفی می کرد. این مرد پشت سرش یک چهره داشت که صورت یک زن بود! او همیشه سعی می کرد با موهایش آن را مخفی کند تا این راز زشت را از بقیه مخفی کند. اما بالاخره شایعات دهان به دهان پیچید و دیگر پنهان کاری فایده ای نداشت.
خبر به سرعت همه جا پیچید و مرد دو چهره در محافل مختلف شهرت زیادی پیدا کرد. بسیاری از پزشکان که مجذوب این مورد خاص و نادر شده بودند تمایل داشتند از نزدیک او را معاینه کنند و او را به طور دقیق بررسی کنند. با این حال، پس از تحقیق و مطالعات فراوان مشخص شد که این اولین بار نیست که چنین مورد ژنتیکی پیش آمده است. آن ها حتی در اسطوره شناسی یونان باستان شخصیتی دو چهره را پیدا کردند که شباهت های زیادی با ادوارک مورداک داشت. با این حال، پزشکان نتوانستند نام و راه علاجی برای این بیماری پیدا کنند. خود ادوارد مورداک ادعا می کرد که چهره دوم می تواند بخندد و گریه کند و هنگامی که او خواب است نجواهای شیطانی به گوشش می خواند! چندین شاهد ادعاهای مورداک را تایید کردند و بیان کردند که حرکت چشم های صورت دوم را دیده اند. حتی یک شاهد هم مدعی شد که به چشم خود دیده که لب های صورت دوم تکان می خورد و او در حال صحبت کردن است!
در سال ۱۹۱۰ و زمانی که ادوارد مورداک ۲۳ سال داشت دیگر قادر به تحمل این وضعیت دوگانه نبود. او به دکترها التماس می کرد که این چهره شیطانی را بردارند اما پزشکان به دلیل خطرات بسیار زیادی که وجود داشت از انجام عمل سرباز می زدند. وقتی ادوارد از دکترها قطع امید کرد مجبور شد خودش فکری برای رهایی از این وضعیت بکند و ظاهرا تنها راهی که می شد از این وضعیت اسفبار نجات پیدا کرد خودکشی بود. روز بعد، جسد بی جان ادوارد مورداک همراه با نامه ای پیدا شد.

نظر علم پزشکی در مورد مرد دو چهره چیست؟

همان طور که در بالا هم اشاره کردیم این اولین بار نبود که چنین مورد پزشکی مشاهده می شد. با این حال، مسلما هیچ کدام به اندازه ادوارد مورداک شهرت پیدا نکردند. شهرت ماجرای مورداک به حدی بود که دایره المعارف پزشکی داستان او را به عنوان مثالی از اختلال ژنتیکی منتشر کرد؛ هرچند آن را به عنوان منبع غیر تخصصی معرفی کرد. در حقیقت این موارد نوعی اختلال ژنتیکی به نام اختلال دیپروسوپوس (diprosopus) است که بسیار نادر است و در حیوانات هم گاهی مشاهده می شود. مرد دو چهره داستان ما در واقع از شکلی از دوقلوی انگل وار که بدنش رشد نکرده رنج می برد. البته پزشکان معتقدند که چهره پشت سر ادوارد برخلاف ادعای او قادر به حرف زدن نبوده و هویتی مستقل نداشته است.
هرچند مورد پزشکی ادوارد مورداک از نظر علمی می تواند وجود داشته باشد اما اطلاعات ضد و نقیضی در مورد زندگی ادوارد مورداک وجود دارد. جسد او هیچ وقت پیدا نشده و چنین مورد از دوقلوی انگلی هم بسیار نادر و عجیب است. در هر صورت، داستان واقعی مرد دو چهره الهام بخش داستان ها و فیلم های بسیاری بوده است. سریال معروف و مشهور امریکن هارر استوری (American Horror Story the story) که در سال های اخیر پخش می شود اختصاصا به موضوع ادوارد مورداک پرداخته و باعث توجه بیش از پیش مردم و رسانه ها به داستان زندگی او شده است.

پ.ن: تمام تصاویر استفاده شده در این متن غیرواقعی و برگرفته از داستان زندگی ادوارد مورداک هستند.

منبع: allthatsinteresting.com

درس های آنتونی رابینز؛ "رویای سرنوشت، تصمیم گیری و هدف گذاری"برای دریافت فایل PDF ایمیل آدرس خود را بصورت درست و دقیق کم...
30/08/2018

درس های آنتونی رابینز؛
"رویای سرنوشت، تصمیم گیری و هدف گذاری"

برای دریافت فایل PDF ایمیل آدرس خود را بصورت درست و دقیق کمنت کنید.

Your silent friend is always trying to offer you the bests!

دو پیرمرد به نامهاى بهمن و خسرو؛ دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند.هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او...
24/01/2017

دو پیرمرد به نامهاى بهمن و خسرو؛ دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند.
هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او میرفت.
یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى میکردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک قسمی به من خبر بده که در آن جا هم میشود فوتبال بازى کرد یا نه.»
بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى، مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً خبرت میدهم.»
چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.
یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمکزن را دید که نام او را صدا میزد: خسرو، خسرو ...
خسرو گفت: کیستی؟
- منم، بهمن.
-تو بهمن نیستى، بهمن مرده!
- باور کن من خود بهمنم...
- تو حالا کجایی؟
بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد هم برایت دارم.
خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.
بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال بر قرار است. و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابق مان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست.
و از همه بهتر اینکه میتوانیم هر چقدر دلمان میخواهد فوتبال بازی کنیم و هرگز خسته نمیشویم، در حین بازی هم هیچکس آسیب نمیبیند.
خسرو گفت؛ عالیست. حتی خوابش را هم نمیدیدیم!
راستی آن خبر بدی که گفتی چیست؟
بهمن گفت: مربی ما برای بازی جمعه اسم تو را هم در جمع بازیکنان تیم نوشته است!

پ. ن.: دوستانی که واقعا دوست اند؛ همیشه و به هر نحو ممکن، کنار مان می مانند.

شاعر و فرشته---------------شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند، فرشته پری به شاعر داد و شاعـر شعری بـه فرشته. شاعر پر فرشته ...
19/06/2015

شاعر و فرشته
---------------
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند، فرشته پری به شاعر داد و شاعـر شعری بـه فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت. و فرشته شعـر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه ی عشق گرفت.
خدا گفت: دیگر تمام شد. دیگر زندگی برای هر دوی تان دشـوار می شود. زیرا شاعری که بـوی آسمـان را بشنود، زمیـن برایش کوچـک اسـت و فـرشته ای کـه مـزه عـشق را بچشد، آسمـان برایش تنـگ .
فرشته دست شاعر را گرفـت تا راه های آسمان را نشانش بدهـد و…
شاعـر، بال فرشته را گرفت تـا کوچـه پس کوچـه های زمیـن را به او معرفی کند. شـب کـه هر دو به خانه برگشتند، روی بال های فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر ….
فرشته پیش شاعر آمد و گفت: می خواهم عاشق شوم. شاعر گفت: نه. تو فرشته ای و عشق کار تو نیست. فرشته اصرار کرد واصرار کرد .
شاعر گفت: اما پیش از عاشقی باید عصیان کرد و اگـر چنین کنی از بهشت اخراجت می کنند. آیا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده ای؟
اما فرشته باز هم پافشاری کرد. آن قـدر که شاعر به ناچار نشانی درخـت ممنوعه را به او داد.
فرشته رفت و از میوه ی آن درخت خورد. اما پرهایش ریخت و پشیمان شد. آ ن گاه پیش خدا رفت و گفت: خدایا مرا ببخش. من به خودم ظلم کرده ام . عصیان کردم و عاشق شدم. آ یا حالا مرا از بهشت بیرون می کنی؟

- پس تو هم این قصـه را وارونه فهمیدی !
- پس تو هـم نمی دانی تنها آن که عصیـان می کند و عاشق می شود، می تواند به بهشت وارد شود ! و آ ن وقـت خدا نهمین در بهشت را باز کرد.
فرشته وارد شد و شاعـر را دیـد که آنجـا نشسته است در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط! فرشته حقیقت ماجرا را برایش گفت. اما او باور نکرد. آدم ها هیچ کدام این قصه را باور نمی کنند. تنها آن فرشته است که می داند بهشت واقعی کجاست.

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛  فریب می‌فروخت.  مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و ...
04/06/2015

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت.
مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
در بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌ دروغ و خیانت،‌ جاه‌ طلبی و… هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را به صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌ فقط گوشه‌ ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم.
نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد.
اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم که شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و درِ کوچک جعبه ی عبادت را باز کردم. درون آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور در روی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم، ‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه ی نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد، ‌بلند شدم.بلند شدم تا بی ‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.........................

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود. خدا گفت: چیزی بگو !گنجشک گفت: خسته ام.خدا گفت: از چه ؟گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا...
18/02/2015

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.
خدا گفت: چیزی بگو !
گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه ؟
گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.
چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری .
هرگز تنهایت گذاشتم ؟
گنجشک سر به زیر انداخت. دانه های اشک، چشم های کوچکش را پر کرده بود.
خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا!
گنجشک سر بلند کرد. دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .
گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود...

02/04/2014

به این صفحه سری بزنید و بهترین کتابهایی که تا کنون نخوانده اید را بخوانید!

Address

Kabul
0093

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Your Silent Friend دوست بی زبان شما posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share

Category