سخنور

سخنور نشر سخنور یک مرجع آنلاین برای طراحی، چاپ، و انتشار است. کافیست به شماره (3778071-571) و یا ایمیل آدرس ([email protected]) به تماس شوید.

پیام تسلیتبا نهایت تأسف و اندوه، درگذشت داکتر عبدالغفور روان فرهادی، دیپلومات برجسته و شخصیت ماندگار افغانستان را تسلیت ...
07/27/2026

پیام تسلیت
با نهایت تأسف و اندوه، درگذشت داکتر عبدالغفور روان فرهادی، دیپلومات برجسته و شخصیت ماندگار افغانستان را تسلیت می‌گوییم. ایشان با سال‌ها خدمت در سمت‌هایی چون معین سیاسی وزارت خارجه، سفیر افغانستان در پاریس و نمایندهٔ کشور در سازمان ملل، و تحمل رنج زندان سیاسی پلچرخی، عمر خویش را وقف عزت میهن کرد. از خداوند متعال برای آن مرحوم رحمت واسعه و برای بازماندگان و مردم افغانستان صبر و شکیبایی مسئلت داریم.
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ — روحش شاد و یادش گرامی باد.
نشر سخنور

به مناسبت سالروز درگذشت مرحوم میر فخرالدین آغادر حافظه فرهنگی و معنوی افغانستان، نام‌هایی وجود دارند که فراتر از یک هنرم...
05/17/2026

به مناسبت سالروز درگذشت مرحوم میر فخرالدین آغا

در حافظه فرهنگی و معنوی افغانستان، نام‌هایی وجود دارند که فراتر از یک هنرمند، قاری، نعت‌خوان یا شخصیت مذهبی‌اند؛ نام‌هایی که با بخشی از روح جمعی مردم پیوند خورده‌اند. میر فخرالدین آغا یکی از همان چهره‌هاست؛ مردی که صدایش دهه‌ها در خانقاه‌ها، زیارت‌ها، محافل عرفانی و خانه‌های مردم افغانستان طنین داشت و برای هزاران انسان، یادآور عشق پیامبر، ذکر، تصوف و فضای روحانی کابل قدیم بود.

او تنها یک نعت‌خوان مشهور نبود؛ بلکه نماینده یک سنت بزرگ عرفانی در افغانستان به شمار می‌رفت؛ سنتی که در خانقاه‌ها، حلقه‌های ذکر، محافل مثنوی‌خوانی و فرهنگ مردمی شهر کابل نفس می‌کشید. میر فخرالدین آغا از واپسین چهره‌های نسل قدیم نعت‌خوانان و اهل تصوف افغانستان بود که صدایش نه برای شهرت و ثروت، بلکه برای حال معنوی و عشق درونی بلند می‌شد.

سید فخرالدین آغا فرزند سید عبدالله، فرزند سید غوث‌الدین، در سال ۱۳۲۲ خورشیدی در شهر کهنه‌ی کابل، در کوچه بارانه، در خانواده‌ای متصوف و اهل عرفان چشم به جهان گشود. فضای خانوادگی او فضایی کاملاً معنوی بود؛ خانه‌ای که در آن ذکر، شعر عرفانی و احترام به اهل طریقت حضور دائمی داشت.

از همان کودکی، هوش، زیرکی و رفتار متفاوت او توجه اطرافیان را جلب کرده بود. اعضای خانواده می‌گفتند که او از همان سال‌های خردسالی، آرامش و وقاری داشت که کمتر در کودکان دیده می‌شود. همین روحیه سبب شد که خیلی زود به سوی فضای عرفانی و نعت‌خوانی کشیده شود.

میر فخرالدین آموزش ابتدایی خود را در مکتب بیهقی آغاز کرد و سپس شامل لیسه حبیبیه شد؛ لیسه‌ای که بسیاری از روشنفکران، سیاست‌مداران و شخصیت‌های فرهنگی افغانستان در آن تحصیل کرده‌اند.

او تا صنف دهم در لیسه حبیبیه درس خواند و سپس وارد کورس مستعجل نظامی در رشته توپچی شد. پس از پایان آموزش، به عنوان منصب‌دار در یکی از قطعات اردوی افغانستان ایفای وظیفه کرد. بعدتر شامل دانشگاه حربی شد و در رشته توپچی زمینی تحصیلات عالی نظامی را ادامه داد. او پس از فراغت، به عنوان ضابط اداری و استاد در دانشکده توپچی مقرر شد.

در سال ۱۳۵۴ خورشیدی، در زمان جمهوری سردار محمد داوود خان، پس از سپری‌کردن امتحان بورس تحصیلی، برای ادامه تحصیل نظامی به شهر لنینگراد اتحاد شوروی اعزام شد. او حدود سه و نیم سال در آن‌جا به فراگیری علوم نظامی پرداخت؛ اما به دلیل اختلاف فکری با نظام کمونیستی شوروی و مخالفت با اندیشه‌های حاکم، از مسیر نظامی کنار گذاشته شد و به افغانستان بازگشت.

پس از بازگشت، زندگی او با دشواری‌های زیادی همراه شد. رژیم وقت فشارهای فراوانی بر او وارد کرد. او کارت تقاعد نگرفت و برای تأمین زندگی به تجارت آزاد روی آورد. با این حال، دوستان و نزدیکانش می‌گویند که حتی در دوران تجارت نیز بیشتر درآمد خود را صرف کمک به فقرا و مستحقان می‌کرد.

برخلاف برخی روایت‌های مشهور، میر فخرالدین آغا نعت‌خوانی را پس از کنار گذاشته‌شدن از وظیفه نظامی آغاز نکرده بود. او از همان سال‌های نوجوانی به نعت‌خوانی می‌پرداخت و این راه را با تشویق پدرکلان مادری‌اش، میر خیرالدین آغا، آغاز کرده بود.

پدرکلانش نه‌تنها مشوق او، بلکه نخستین استادش نیز بود. بعدها برخی به اشتباه نوشتند که او شاگرد حاجی غلام حسین، پدر استاد سرآهنگ، بوده است؛ اما نزدیکان و همراهانش بارها توضیح داده‌اند که این روایت دقیق نیست. حاجی غلام حسین از نعت‌خوانان شناخته‌شده کابل بود، اما استاد اصلی میر فخرالدین آغا همان پدرکلانش به شمار می‌رفت.

برای او نعت‌خوانی نوعی عبادت و سلوک روحی بود. او هرگز از راه نعت‌خوانی امرار معاش نکرد و اگر کسی پول یا هدیه‌ای به او می‌داد، آن را نمی‌پذیرفت یا به نیازمندان می‌بخشید. او باور داشت که نعت‌خوانی باید از سر عشق باشد، نه وسیله درآمد.

یکی از مهم‌ترین فصل‌های زندگی میر فخرالدین آغا، حضور او در خانقاه معروف پاچاصاحب بود؛ خانقاهی که در آن زمان مهم‌ترین مرکز تصوف و حلقات عرفانی کابل به شمار می‌رفت.

این خانقاه ابتدا در شش‌درک موقعیت داشت و بعدتر به نزدیکی سیلوی مرکز و دانشگاه کابل منتقل شد. گرداننده آن، سید حفیظ‌الله مشهور به «پاچا صاحب»، از سادات کنر و از چهره‌های بزرگ تصوف افغانستان بود.

از آن پس، او به نعت‌خوان اصلی محفل پاچا صاحب تبدیل شد و تا زمان وفات پاچا صاحب در سال ۱۳۵۲ خورشیدی، هر جمعه در خانقاه حضور داشت.

میر فخرالدین آغا آرام‌آرام به مشهورترین نعت‌خوان افغانستان تبدیل شد. صدای او گرم، نافذ، اندوهناک و عمیق بود؛ صدایی که به تعبیر بسیاری، «حال» می‌آورد. او نه تنها در کابل، بلکه در شهرهای دیگر افغانستان نیز شناخته شد.

او چهارشنبه‌ها در زیارت شاه دوشمشیره، جمعه‌ها در زیارت تمیم انصار، خانقاه پهلوان و دیگر خانقاه‌های کابل نعت و منقبت می‌خواند. حلقه‌های ذکر با صدای او رونق خاصی می‌یافتند.

در آن سال‌ها، مردم افغانستان به‌ویژه در ماه رمضان، شب‌های جمعه و مناسبت‌های مذهبی، با صدای او انس داشتند. حضور او در رادیو افغانستان و تلویزیون افغانستان، شهرتش را چند برابر کرد.

او از معدود نعت‌خوانانی بود که میان حلقات مردمی، صوفیان، روشنفکران و حتی نسل جوان محبوبیت داشت.

یکی از مهم‌ترین جنبه‌های شخصیت میر فخرالدین آغا، ارادت عمیق او به مولانا جلال‌الدین محمد بلخی بود.

او سال‌ها برای معرفی مولانا در افغانستان تلاش کرد. در محافل عرفانی، بارها از مثنوی معنوی می‌خواند و بخش‌هایی از آن را با لحن و آهنگ خاص خود اجرا می‌کرد. مشهورترین اجرای او، خواندن «نی‌نامه» یا هجده بیت نخست مثنوی بود؛ اجرایی که هنوز هم در حافظه فرهنگی مردم افغانستان زنده است.

میر فخرالدین آغا شش دفتر مثنوی معنوی را در رادیو افغانستان ثبت کرد و در محافل مولاناپژوهی داخل و خارج کشور شرکت داشت. او باور داشت که مولانا نه تنها شاعر، بلکه درمان روح انسان معاصر است.

با آغاز جنگ‌های داخلی افغانستان، فضای کابل برای بسیاری از مردم ناامن شد. میر فخرالدین آغا نیز ناچار به ترک کابل گردید و به مزارشریف مهاجرت کرد.

او در جوار روضه حضرت علی در مزارشریف سکونت اختیار کرد و تا پایان عمر همان‌جا ماند. دوستانش می‌گویند که او دیگر هیچ علاقه‌ای به بازگشت به کابل نداشت و آرزو می‌کرد در کنار روضه شریف دفن شود.

میر فخرالدین آغا انسانی بسیار ساده‌زیست بود. از تجمل، قدرت و نزدیکی با صاحبان ثروت دوری می‌کرد. لباس ساده می‌پوشید و در میان مردم عادی زندگی می‌کرد.

او بارها می‌گفت: «من از مردم خود هستم؛ از مردم خود مقام یافته‌ام و در میان مردم می‌مانم.»

او هیچ‌گاه نخواست از محبوبیتش برای رسیدن به جایگاه سیاسی یا اقتصادی استفاده کند. حتی در دوران مهاجرت و دشواری‌های اقتصادی، وقار و استقلال خود را حفظ کرد.

سرانجام میر فخرالدین آغا در ۲۷ ثور ۱۳۸۵ خورشیدی، در سن ۶۳ سالگی، بر اثر سکته‌ی مغزی درگذشت.

خبر وفات او موج بزرگی از اندوه در افغانستان ایجاد کرد. هزاران نفر در مراسم جنازه او شرکت کردند و پیکرش از کابل به مزارشریف منتقل شد. او در چهارباغ روضه مبارک، در جوار حضرت علی، به خاک سپرده شد؛ همان جایی که آرزو داشت آخرین منزلگاهش باشد.

امروز، سال‌ها پس از خاموشی آن صدا، هنوز هم نام میر فخرالدین آغا با فضای خانقاه‌های کابل، ذکر، منقبت، مثنوی‌خوانی و معنویت اصیل افغانستان پیوند خورده است.

او تنها یک نعت‌خوان نبود؛ بلکه حافظ بخشی از سنت عرفانی افغانستان بود. نسلی که با صدای او بزرگ شد، هنوز هم وقتی نوای نی‌نامه یا نعت‌هایش را می‌شنود، به یاد کابل قدیم، شب‌های خانقاه، حلقه‌های ذکر و صفای از‌دست‌رفته آن دوران می‌افتد.

میر فخرالدین آغا در حقیقت یکی از آخرین صداهای بزرگ فرهنگ عرفانی افغانستان بود؛ صدایی که هنوز هم در حافظه مردم زنده است.

به قلم: ظهور مظهر
به کوشش: فهیم هنرور

بیشتر بخوانید: https://www.sokhanwar.com/?p=92270

عدم، در شعر بيدل، نماد است يا مفهوم و يا هر دو؟عدم در شعر بيدل در اصل يك مفهوم عرفانى و هستى‌شناختى است، اما در ساختار ش...
05/13/2026

عدم، در شعر بيدل، نماد است يا مفهوم و يا هر دو؟

عدم در شعر بيدل در اصل يك مفهوم عرفانى و هستى‌شناختى است، اما در ساختار شاعرانهٔ او اغلب به‌صورت نماد آمده است.
مفهوم:
معناى فكرى و عرفانىِ عدم
نماد:
تصويرها و نشانه‌هايى كه بيدل براى نمايش آن مفهوم به‌كار مى‌برد.

اما بيدل اين مفهوم را غالباً با زبان تصويرى بيان مى‌كند، يعنى بصورت نماد، مثلاً، خاك، غبار، خواب، سايه، حباب، محو شدن نقش و خاموشى. اين ها در شعر هاى عرفانى همه مى‌توانند نمادهاى عدم باشند.

اگر عدم اشاره به، نيستى، فنا، ناپايدارىِ عالم، بى‌ثباتىِ (من) و هويت، مقام پيش از تعين و ظهور هستى، محو شدن در حقيقت مطلق داشت، در اين حالت عدم كار برد مفهومى دارد.
نماد ها و مفاهيم هستند كه شعر را به عرفانى و فلسفى تقسيم مى كنند
تا زمانى ما مفاهيم را در شعر هاى فلسفى و عرفانى بيدل نيابيم، نمى توانيم درك اساسى از شعر بيدل را داشته باشيم.
اين نماد ها و مفاهيم در مثنوى عرفان بصورت تفصيلى آمده اند كه درك آن را آسان مى سازد، برخلاف دشوارى غزليات، كه در آنجا بصورت اشارات يا وجود حضورى براى تصوير سازى شعر آمده است آنهم در چوكات محدود غزل كه بايد وزن و قافيه و صور خيال در نظر كرفته باشد . بهمين علت شرح اين مفاهيم براى پژوهشگران كه مى خواهند آنرا از غزليات را روشن سازند، دشوارى هاى دارد، چون بايد همه استعارات و تشبيهات آمده در غزل را با اين مفاهيم پيوند دهند.

براى نشان دادن عدم به صورت هاى نماد و مفهوم، قسمتى از مثنوى عرفان را مثال مى آوريم، كه در مورد عدم نوشته شده است، و مى بينيم كه عدم در كدام بيت نماد است و در كدام بيت مفهوم.
……
هر دو عالم به روى هم ريزد
تا غبارى ز پستيش خيزد
مشت خاكى از اين مكان بر گير
صد عقول و نفوس كن تعمير
تو نشان جوى و خواه نام طلب
هر چه خواهى از اين مقام طلب
هست اين مركز ثبات حصول
منزل كاروان اوج و نزول
هوش كو؟ تا زند به فهم قدم
كه در بنجا مصور است عدم
تا جهانى ز خود برون آرد
عدم اينجاست ظهور مى كارد
اين مقام يست كز تماشايش
يافت هو كل سراغ أجزايش
تا نگردى عدم جهان نشوى
خاك ناگشته جسم جان نشوى
به تامل اگر كنى اثبات
جز عدم نيست مرجع اموات
پس عدم چيست؟ خاك گرديدن
ز اعتبارات پاك گرديدن
باز ايجاد اعتبار نمود
از عدم دارد آبروى وجود
اصل هر فرق و اتحاد اينجاست
عالم مبدا و معاد اينجاست
ذى حياتى كه كاست يا افزود
هم از او جست و هم در او آسود
خلقى از پرده اش عيان گرديد
رفت و هم در دلش نهان گرديد
آن فناى كزو بقا گل كرد
از همين مركز فنا گل كرد
اين فنا و بقاى وهم انجام
نيست جز عجز و قدرت افهام
تا مقامى كه فهم ما باليد
صورت و معنى بقا باليد
آنچه آنسوى سعى فطرت ماست
نزد ما ملك بى نشان فناست
ورنه اجزاى ذره تا خورشيد
مى زند موج هستى جاويد
در حقيقت فناى مطلق نيست
كه فنا از لوازم حق نيست
چون به كنهش نمى رسد افهام
مى كند عجز ما فنايش نام
علم قدرت نماى بيش و كم است
هر كجا علم محو شد عدم است
آنكه علمش بود بقاى وجود
گاه بى علميش چه هست و چه بود
كو فنا و كجاست هستى ما
اينك اصل بلند و پستى ما.
( مثنوى عرفان- صفحهء ٩١(گنج بقا)

عدم به شكل نماد
—-
در اين ابيات، عدم بيشتر با تصوير و نماد بيان شده است:
مشت خاكى از اين مكان برگير
صد عقول و نفوس كن تعمير

تا نگردى عدم جهان نشوى
خاك ناگشته جسم جان نشوى

پس عدم چيست؟ خاك گرديدن
ز اعتبارات پاك گرديدن

در اينجا (خاك) نمادِ عدم است؛ يعنى فروتنى، بازگشت به اصل، و تهى شدن از خودى و تعينات.

عدم به شكل مفهوم
—-
در اين ابيات، عدم به‌صورتِ يك بحث عرفانى و هستى‌شناسانه مطرح مى‌شود:

كه در بنجا مصور است عدم
عدم اينجاست ظهور مى‌كارد
جز عدم نيست مرجع اموات
از عدم دارد آبروى وجود
در حقيقت فناى مطلق نيست

علم قدرت‌نماى بيش و كم است
هر كجا علم محو شد عدم است

در اين بخش‌ها، عدم ديگر يك تصوير شاعرانه نيست، بلكه مفهومى فلسفى و عرفانى است؛ يعنى مرتبه‌اى از بى‌تعينى، محوِ آگاهىِ محدود، يا سرچشمه‌اى كه وجود از آن ظهور مى‌كند. بيدل عدم را نابودىِ مطلق نمى‌داند، بلكه آن را زمينه و بسترِ ظهورِ هستى مى‌شمارد.

——-
بخشى از مقالهء
(نماد ها و مفاهيم در شعر بيدل )

از قلم محترم عبید صافی

بیشتر بخوانید | https://www.sokhanwar.com/?p=92265

مرگمامــروز صــبا مــرگ کـــه آيـــد بـــه ســراغـمنه خانه نه ملک، و نه قصر است نه باغمبيــهـوده ايـــا چــرخ مـــکـن عـ...
05/03/2026

مرگم
امــروز صــبا مــرگ کـــه آيـــد بـــه ســراغـم
نه خانه نه ملک، و نه قصر است نه باغم
بيــهـوده ايـــا چــرخ مـــکـن عــمرِِ مــرا تـــلخ
کــز فـکــرت بــي حاصــل انـديـشــه فـراغـم
خــوش گـلشن گـلزار وجـود اسـت قـنـاعت
زان خــورده بــسـی بـوی مُفرّح بـه دمـاغم
با غـصّـه اگـر چــرخ فـلـک سـوخـت بسوزد
خـامــوش کــند بــاد اجــل تــا کـــه چـــراغـم
از بـلـبــل خــود دســت مـکـش ای بـتِ نـاز
تــا داغ ديـــگـــر را نـــــه فـزايـــی ســـر داغم
الحاح حبیب الله بلبل

فرا رسیدن پاداش یک ماه بندگی، عید سعید فطر، بر شما همراهان گرامی خجسته باد. طاعات تان مقبول حق و جان تان سرشار از نور ال...
03/20/2026

فرا رسیدن پاداش یک ماه بندگی، عید سعید فطر، بر شما همراهان گرامی خجسته باد. طاعات تان مقبول حق و جان تان سرشار از نور الهی. به امید صلح و آرامش
سخنور | Sokhanwar.Com

روزکی چند در جهان بودمبر سرِ خاک باد پیمودمساعتی لطف و لحظه‌ای در قهرجانِ پاکیزه را بیالودمباخرد را به طبع، کردم هَجوبی‌...
03/15/2026

روزکی چند در جهان بودم
بر سرِ خاک باد پیمودم
ساعتی لطف و لحظه‌ای در قهر
جانِ پاکیزه را بیالودم
باخرد را به طبع، کردم هَجو
بی‌خرد را به طمع بستودم
آتشی برافروختم از دل
و آبِ دیده ازو بیالودم
با هواهای حرص شیطانی
ساعتی شادمان بنغودم
آخرالعمر چون سرآمد کار
رفتم تخم کِشته بدرودم
گوهرم باز شد به گوهر خویش
من از این خستگی بیالودم
کس نداند که من کجا رفتم
خود ندانم که من کجا بودم

شیخ الرئیس بوعلی سینا بلخی

بیشتر بخوانید
https://www.sokhanwar.com/?p=92256

زندگی باید کردگاه با یک گل سرخگاه با یک دل تنگگاه با سوسوی امیدی کم رنگزندگی باید کردگاه با غزلی از احساسگاه با خوشه ای ...
03/14/2026

زندگی باید کرد
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه با سوسوی امیدی کم رنگ
زندگی باید کرد
گاه با غزلی از احساس
گاه با خوشه ای از عطر گل یاس
زندگی باید کرد
گاه با ناب ترین شعر زمان
گاه با ساده ترین قصه یک انسان
زندگی باید کرد
گاه با سایه ابری سرگردان
گاه با هاله ای از سوز پنهان
گاه باید رویید
از پس آن باران
گاه باید خندید
بر غمی بی پایان
لحظه هایت بی غم
روزگارت آرام

سهراب سپهری
نشر سخنور | Sokhanwar.Com

رازق فانی؛ شاعری که در رنگین‌کمان کلمات، بی‌رنگی را جستجو می‌کردرازق فانی (۱۳۲۲–۱۳۸۶ هـ.ش)، از برجسته‌ترین شاعران و نویس...
03/14/2026

رازق فانی؛ شاعری که در رنگین‌کمان کلمات، بی‌رنگی را جستجو می‌کرد

رازق فانی (۱۳۲۲–۱۳۸۶ هـ.ش)، از برجسته‌ترین شاعران و نویسندگان معاصر افغانستان بود که در کابل زاده شد. او تحصیلات عالی خود را در رشته اقتصاد در بلغارستان به پایان رساند، اما جانِ شیفته‌اش او را به سمت ادبیات کشاند. فانی فعالیت‌های ادبی خود را از دهه چهل خورشیدی آغاز کرد و به دلیل طبع روان و نگاه انسانی‌اش، به سرعت در میان اهالی فرهنگ جایگاه ویژه‌ای یافت. او سال‌ها در وزارت فرهنگ و انجمن نویسندگان افغانستان فعالیت کرد و آثار ماندگاری را به گنجینه ادبیات فارسی افزود.

شعر فانی آمیزه‌ای از عرفان، سیاست و دردهای اجتماعی است. او با زبانی ساده اما عمیق، به نقد نابرابری‌های جامعه می‌پرداخت و در عین حال، لطافت‌های صوفیانه را در غزل‌هایش جاری می‌کرد. معروف‌ترین سروده‌های او، مانند مثنوی «همه جا دکان رنگ است»، نشان‌دهنده بیزاری او از ریاکاری و دعوت به یکتاپرستی و صلح است. او در قالب‌های مختلف از جمله غزل، مثنوی و دوبیتی طبع‌آزمایی کرد و توانست پیوندی استوار میان سنت‌های کلاسیک و دغدغه‌های انسان معاصر برقرار کند.

پس از دهه‌ها فعالیت در وطن، فانی به دلیل شرایط دشوار سیاسی و جنگ‌های داخلی، ناگزیر به ترک کشور شد و سال‌های پایانی عمر خود را در سن‌دیگو، کالیفرنیا سپری کرد. با وجود دوری از خاک، پیوند او با فرهنگ و مردمش هرگز گسسته نشد و تا آخرین روزهای حیات به سرایش شعر و انتشار مجموعه‌هایی چون «پیامبر باران» و «آمرزش» ادامه داد. وی سرانجام در سال ۱۳۸۶ بر اثر بیماری در دیار غربت چشم از جهان فروبست، اما اشعارش همچنان به عنوان بخشی از حافظه جمعی مردم افغانستان زنده مانده است.

کتاب شعر
- ارمغان جوانی (مجموعه اشعار)؛ کابل افغانستان ۱۹۶۶ میلادی
- پیامبر باران؛ گزیده اشعار. کابل، چاپخانه دولتی، ۱۳۶۵ شمسی
- عابر و آفتاب؛ (مجموعه اشعار) کالیفرنیا ۱۹۹۴ میلادی
- شکست شب؛ (مجموعه اشعار) کالیفرنیا ۱۹۹۷ میلادی
- ابر و آفتاب؛ سال ۱۳۷۲ در کالیفورنیا
- همه جا دکان گل رنگ است؛ انتشارات تاک
- دشت آیینه و تصویر؛ سال ۱۳۸۳ در کالیفورنیا
- حضرت عیشق
- پرتاوه خورشید بر دیوار

نمونه شعری
طعنه برخسته رهروان نزنید
بوسه بر دست ره‌زنان نزنید
چون کمان کهنه شد، کمانش پیر
به هدف تیر ازآن کمان نزنید
تکیه بر زنده گان کنید ای قوم
تاج بر فرق مردگان نزنید
هیچ‌گاهی خزف گهر نشود
خاک در چشم مردمان نزنید
چون خود از همرهان قافله‌اید
همره دزد کاروان نزنید
باده با دوست در عیان چو خورید
لقمه با غیر در نهان نزنید

-

همه جا دکان رنگ است همه رنگ می‌فروشد
دل من به شیشه سوزد همه سنگ می‌فروشد
به کرشمه‌ای نگاهش دل ساده لوح ما را
چه به ناز می‌رباید چه قشنگ می‌فروشد
شرری بگیر و آتش به جهان بزن تو ای آه
ز شراره‌ای که هر شب دل تنگ می‌فروشد
به دکان بخت مردم کی نشسته است یارب
گل خنده می‌ستاند غم جنگ می‌فروشد
دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدی
که غزال چوچه‌اش را به پلنگ می‌فروشد
مدتی‌ست کس ندیده گهری به قلزم ما
که صدف هر آنچه دارد به نهنگ می‌فروشد
ز تنور طبع فانی تو مجو سرود آرام
مطلب گل از دکانی که تفنگ می‌فروشد

سخنور | بزم سخنوران | Sokhanwar.Com

بیشتر بخوانید
https://www.sokhanwar.com/?p=92249

03/10/2026

نیازی نیست پیغمبر بمانی زن! خدایی‌ کن!
برون‌ آ، عشق را، آیین خود را رونمایی‌ کن!
بمان پهلوی تن‌هایی که تنهایی نمی‌خواهند
میان مردمت اندیشه‌یی این‌که بپایی، کن!
بزن فریاد و ویران کن بُن دینِ دروغین را
دهان زخم‌هایت را ببند و مومیایی ‌کن
رها شو از قفس‌های اسارت، بعد از آن یک‌عمر
به اوج آسمان عشق، احساس رهایی‌ کن
برقصان گیسوانت را به روی شانه‌های شهر
به خونت دست بی‌‌رنگ خیابان را حنایی کن
حیا، بی‌دست و پایی‌ نیست، تیز و تند و بُر‌ان باش
میان بی‌حیایی‌های مردم، بی‌حیایی ‌کن
سکوت ممتد شب‌های وحشتناک را بشکن
به آواز ضعیفِ ناتوانان هم‌صدایی‌ کن
به روی جاده‌ی آزاد‌ه‌گی محکم‌ قدم بگذار
مسیرت را به سمت و سوی عشق و روشنایی کن
گرفتار مصیبت‌های توفانیم یک عمرست
خدا بی‌چاره است این روزها، ای زن خدایی‌ کن!
شاعر: لیلی غزل
دکلمه: نجمه محمدی
نشر سخنور | Sokhanwar.Com

03/07/2026

درختِ دوستی بنشان که کامِ دل به بار آرد - حافظ شیرازی
نشر سخنور

Address

Fairfax, VA
22033

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when سخنور posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The Business

Send a message to سخنور:

Shortcuts

Share

Category