08/06/2020
گويند سه نفر بخيل در بياباني چيزي يافتند ودر تقسيم آن كارشان به منازعه كشيد .در اين اثنا ء ملكزاده اي با خدم و حشم برآنها بگذشت وعلت بحث را بپرسيد .
گفتند : به واسطه ي بخل فطريي كه داريم ،هيچ كدام راضي نمي شويم ديگري از اين مال مفت بهره برد واين است كه در تقسيمش فرومانده ايم .
ملكزاده گفت : هر يك درجه ي بخل خود را بيان كند تا من مال را به آن كه بخيل تر است بدهم .
يكي از سه نفر گفت : بخل من به حدي است كه يك دينار به عزيزترين فرزندان خود ندهم ومال خود را به آنها رواندارم.
ديگري گفت : من به اندازه اي بخيلم كه اگر ديگري به ديگري چيزي ببخشد ،چشم ودلم مي سوزد و خلقم تنگ مي شود .
سومي گفت : بخل آن است كه من دارم ؛ زيرا اگر كسي به خود من چيزي ببخشد ؛ جگرم آتش مي گيرد واز غصه و حسد هلاك مي شوم .
ملك زاده فرمان داد تا بخيل سوم را بكشند و دومي را تبعيد نمايند واموال بخيل اول را ضبط كنند و آن مال را بين مستمندان تقسيم كرد .