19/03/2017
Musa Akrami:
اتوبوس از گاراژ بیرون زده و افتاده است در خیابان پهلوی. از جلوی دبیرستان پهلوی و دبیرستان صمصمامی عبور میکند و حالا میپیچد در خیابان امیرکبیر در ادامۀ شمال به جنوب بازار تا برسد به میانۀ ضلع شمالی باغ ملّی. جلوی کتابفروشی عُقلایی میایستد. محسن شاگرد راننده میپرد بیرون و میرود به طرف کیوسک روزنامهفروشی تا احتمالاً سیگاری بخرد برای آقا ابراهیم راننده.
آریا نگاهی میاندازد به ویترین کتابفروشی. دفتر یادداشت و مدادش را بیرون میآورد و مینویسد:
«چه نعمتی است این کتابفروشی در اراک. از سه سال پیش پایم باز شده به این کتابفروشی. بسیاری از کتابهای کتابخانۀ کوچک شخصیام را از آقای عُقلایی میخرم.
«فضای روشنفکری علنی اراک نسبتاً فعال است. همۀ آثار مترجمان و نویسندگان منتقد خوب کشور به اراک میآیند و عمدتاً توسط این کتابفروشی به دست علاقهمندان میرسند. در این شهر فضای انتقاد در چارچوب فعالیت علنی مسالمتآمیز بد نیست. هم روحانیت معترض کمابیش حرفهایش را در سخنرانیهای ماههای رمضان و محرم و مناسبتهای دیگر میزند هم روشنفکران چپ به هر بهانهئی گردهمایی شعرخوانی دارند یا نمایشنامه اجرا میکنند.
«آقای عُقلایی کتابهای خوب را برای من و تعداد دیگری از دوستانم کنار میگذارد. خیلی از کتابهای نایاب و سفارشی را هم پیدا میکند. از پارسال هم آقای آقانوری به خواست من کتابهای زیادی برای کتابخانۀ دبیرستان از او خریده است.
«آره! یازده ماهی میشود، از اوایل شهریورماه پارسال، که این کتابفروشی شده محل قرار من با تعدادی از دوستان خاصم. بعدازظهر هر سهشنبه. از آنجا قدمزنان میرویم به طرف کوه مستوفی. از هر دری میگوییم و میشنویم. بهویژه خبرهای ادبی و هنری و سیاسی را ردوبدل میکنیم. آوازهائی هم میخوانیم، بخصوص خودمن با صدائی که دارم و بچهها خوششان میآید. ...
موسی اکرمی، رمان آریا، صص. 52-53